تبلیغات
. . . نازکتـــر از خیـــال . . . - یک دنیا پر از عشق و سادگی ( سخن شوریده . . . )

 

 

. . . نازکتـــر از خیـــال . . .

یک دنیا پر از عشق و سادگی ( سخن شوریده . . . ) | سخن شوریده . . . ,

" به نام همه ی سادگی یک دل "

 

جرالدین ! دخترم !

از تو دورم ، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود . اما تو کجایی ؟ در پاریس روی صحنۀ تئاتر شانزه لیزه ... این را می دانم . . . و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه ، نقش دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است . . .

جرالدین ، در نقش ستاره باش ، بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، تو را فرصت هـوشیاری داد ، بنشین ونامه ام را بخوان ...

من پدر تو هستم . . .

 امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی  و به اوج افتخار برسی ، امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمانها برو! ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن ، زندگی آنان را تماشا کن ، زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالیکه پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنر نمایی می کنند . . .

 من خود یکی از ایشان بودم .

 جرالدین ! دخترم !

 تو مرا درست نمی شناسی ، درآن شبهای بس دور ، با تو قصه ها بسیار گفتم ، اما غصه های خود را هرگز نگفتم ، که آن هم داستانی شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد . . . این داستان من است .

 من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام ، و از اینها بالاتر، رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکۀ صدقۀ آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند را نیز احساس کرده ام . . .

با این همه زنده ام . . . و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد . داستان من به کار نمی آید از تو حرف بزنم ، به دنبال نام تو نام من است ، چاپلین . . .

 جرالدین ! دخترم !

 دنیایی که تو در آن زندگی می کنی ، دنیای هنر پیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن ولی حال آن رانندۀ تاکسی را که تو را به منزل می رساند ، بپرس . . .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت ، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار ....

به نمایندۀ خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون وچرا بپردازد اما برای خرجهای دیگرت ، باید برای آن صورت حساب بفرستی . . .

دخترم ! جرالدین !

 گاه وبی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو : " من هم از آنها هستم ! "  تو واقعاً یکی از آنها هستی ، نه بیشتر ....

هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند ... وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومۀ پاریس برسان ، من آنجا را خوب می شناسم ، آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیبا تر از تو ، چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر نمایی می کنند . اما در آنجا از نور خیره کنندۀ نور افکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست . نور افکن کولی ها تنها نور ماه است . نگاه کن آیا بهتر از تو هنر نمایی نمی کنند ؟ اعتراف کن ! دخترم .... همیشه کسی هست بهتر از تو هنر نمایی کند و این را بدان که هرگز در خانوادۀ چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالسکه ران با یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومۀ پاریس را ناسزایی بگوید ...

 دخترم ! جرالدین !

چکی سفید برای تو فرستادهام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی ، با خود بگو، سومین فرانک از آن من نیست . این مال یک مرد فقیر گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد . جستجو لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول وسکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول ، این فرزند شیطان ، خوب آگاهم .... من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بند بازانی که بر روی ریسمان بس نازک ولرزنده نگران بوده ام . اما دخترم ، این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند. . .

دخترم ! جرالدین !

پدرت با تو حرف می زند ، شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تو را فریب دهد . آن شب است که این الماس ، آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. . . روزی که چهرۀ زیبای یک اشراف زادۀ بی بند و بار تو را بفریبد ، آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود ، بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند . از این رو دل به زر وزیور مبند ، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد . . . اما اگر روی دل به مردی آفتاب گونه بستی ، با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را ، وظیفۀ خود در قبال این موضوع بدان . به مادرت گفته ام که در این خصوص برایت نامه ای بنویسد ، او بهتر از من معنی عشق را می داند ، او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است ...

دخترم !

 هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایستۀ آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند . . . برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است .

دخترم ! جرالدین !

برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم :

« انسان باش ، پاکدل و یک دل ، زیرا که گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است . . . »

چارلی چاپلین

پدر تو . . .