تبلیغات
. . . نازکتـــر از خیـــال . . . - بازمانده . . . ( سخن شوریده . . . )

 

 

. . . نازکتـــر از خیـــال . . .

بازمانده . . . ( سخن شوریده . . . ) | سخن شوریده . . . ,

به نام او . . .

من از بادها بیگانه ترم ! از من مپرس نشانی چراغهای پشت پنجره را ،

من پیامبر بغض خیس آسمانم ! بی نشان تر از هـُـرم پشت پنجره ، آفتاب

می شناسم که بیشترین سخاوت آسمان است . تو باز آن سوی میدانی !

آنسوی ضخامت پنجره و هنوز هم صدای کال روز در طرف توست که

بخت می بافـد .

من از خاک پاک ترم ! اما تو مقدسی شفاعت تو کافیست که چشم را تا

بیکرانی نگاه بالا برد .

همین که بدانم پشت تمام نگاهها آرزوی تو خوابیده اشک را نمی گریزم .

من از تو جاری ترم ! از من مخواه که مسخ شده بگریزم از کنار دستانی

که به تائید نیاز برآمده اند . از من نبین بنشینم و تمام بی ستونها را به نام

فرهاد فریاد زنم . فرهاد جوانی تو بود فرهاد منم ! و هرروز روبروی

تحیر بی رمق من تیشه با شیرین من هم آغوش می شود .

من از آتش آبادترم ! از من نیست که خاکستر عاطفه انگیزترین روحها

پامال ِ پایکوبی ِ فرشتگان شود . فکر نمی کنی گاهی اوقات لازم است

یک نیست ، یک هیچ ، یک نباید به اشک رشک برد ؟ بی هیچ تر از

همیشه تشییع می شویم . حتی مرگ هم « آنی » است که  می گذرد و تو

آنقدر عجیبی که وقتی در مفهومت گمم ، خراب می شوم ، خشک می

شوم . نجابتم زیر سئوال می رود و حصارها را فراموش می کنم . و

هنگامی که تو را می یابم . . .

به من بگو اگر قلمم را بفروشم در کدام یک از طبقات زیرین جهنم جای

می گیرم ! یا اگر به تحیر گیج تاریخ بخندم مرا به شولای کدام انتقام می

پیچند ؟ مردان پشت پنجره خوابند . رابطه ها مسمومند روی قلبها قیمت

آویخته اند و همه برهوتی از سایه های احتیاج اند . اما تو سهم بزرگ ما

از مایی . . .

                                         

«  قلم مرا می خری ؟ ! »

مهرانا