تبلیغات
. . . نازکتـــر از خیـــال . . . - سهم ما چیست ؟ ( دو کلمه حرف حساب ! )

 

 

. . . نازکتـــر از خیـــال . . .

سهم ما چیست ؟ ( دو کلمه حرف حساب ! ) | دو کلمه حرف حساب ! ,

به نام خداوند عادل

 

هوا گرم بود . . . خیابون شلوغ . . . صدای بوق ماشینها همه جا پر شده بود . . . یکی از اون طرف فریاد می زد : پیچ شمرون ، فردوسی سه نفر !!! اینور صدای مردی می اومد که دائم می گفت : انواع کتابهای درسی ، پیش دانشگاهی ، دانشگاهی ، فنی ، مهندسی داخل مغازه . . . !!! دخترکی این گوشه داشت فالهای نفرخته اش رو می شمرد . . . وسط خیابون پسر کوچکی که به زور سرش از لا به لای ماشینها دیده می شد داشت برای ماشینهای وسط چهارراه اسفند دود می کرد و از پنجره ی ماشینهای مدل بالا درونشون رو نگاه می کرد به امید اینکه یک اسکناس از اونها بهش برسه . . . و همچنان ثانیه ها پی هم می دویدند . . .

پسرک کل خیابون انقلاب رو زیر و رو کرد . از لوازم التحریریهای بـَر ِ خیابون انقلاب تا تا لوازم التحریریهای لوکس پاساژ فروزنده و بازارچه ی کتاب . . .

-         ببخشید آقا !

n     بله !!!  

-         خسته نباشید ، خودکار آبی ریز نویس "لومو کالر" استدلر دارید !!!؟؟

n     یه جنس بهتر از استدلر دارم تازه اومده به بازار . . . عینهو خودنویسه !خوش دست تر از استدلر هم هست . دو و پونصد هم قیمتشه !می خوای بیارم برات . . .

-         لومو کالر استدلر ندارید . . . ؟

n     یه دقیقه وایسا ! . . . ( بعد از چند لحظه گشتن ! ) . . . نه ! ندارم داداش !!! ( رو به دختری اونور مغازه : ) اون کتاب هفت ونیم خانم با تخفیفش می شه هفت تومن !!!

-         مرسی خداحافظ . . .

از مغازه زد بیرون . . . با خودش گفت :

-         مثل اینکه طلسم شده ها !

راه افتاد ، رسید به لوازم التحریری اندیشمند . . . وارد شد . . .

-         خسته نباشید قربان . . . !

n     بفرمائید !

-         ببخشید ! خودکار آبی ریز نویس لومو کالر استدلر دارید !؟

n     والا نمی دونم جوون ! یه جنس استدلر دارم که فروشش زیاده ... مشتریام هم راضین ! بین به دردت می خوره  ...

یه نگاهی به خودکار انداخت و گفت . . .  

-         مرسی ممنون ! خدانگهدار . . .

-         نه ! مثل اینکه امروز روز من نیست . . . مثل اینکه نمی خواد این دفعه پیدا بشه !

 همینطوری داشت غرولند می کرد . . . توی خیابون انقلاب راه می رفت و به دنبال خودکار آبی ریز نویس لومو کالر استدلر می گشت ... حتی چند لوازم التحریری اونور خیابون فخررازی و اون لوازم التحریری نزدیک دانشگاه تهران رو خوب زیرو رو کرد . . . ولی فایده نداشت . . . داشت مسیری که اومده بود رو بر می گشت که توجه اش به مرد جوونی که کنار جوب و بر خیابون و نزدیک ایستگاه اتوبوس یه پارچه ی 2 در 1 روی زمین پهن کرده بود و روی اون پارچه هم چند بسته خودکار بیک و پلیکان ، بهمراه تعدادی مداد پاک کن و خط کش که دارای اشکال هندسی بود ، و چند بسته مداد رنگی و و مداد های مشکی HB ساده ی سوسمار نشان ، گذاشته بود ، جلب شد . . . گویا وقتی این مسیر رو اومده بود اصلا اون مرد جوون رو ندیده بود . . .خیلی ساده از کنارش گذشت . . . کمی دورتر شد . . .و رفت توی فکر . . . چند قدم جلوتر رفت و ایستاد . . . داشت به این فکر می کرد که این ترم چقدر به این خودکار آبی ریز نویس لومو کالر استدلر احتیاج داره !!! آیا واقعا برای اون توفیری داشت که چیزی غیر از اون خودکار دستش بگیره . . .

انگار یکی داشت باهاش حرف می زد :

-         سهم تو از این همه خودکارهای رنگ و وارنگ  توی لوازم التحریریهای خوشگل و مثلا لوکس میدون انقلاب چیه !؟ آیا واقعا اون خودکارای که تو باهاشون سرنوشت تحصیلیتو رقم می زنی توی همین مغازه هاس ... ؟؟؟ نه . . . ! نه ، نیست . . . ! سهم تو جای دیگه اس . . .

برگشت و و رفت به سراغ مرد جوون . . . یه نگاهی بهش انداخت و گفت :

-         سلام آقا ! خودکاراتون چنده ؟

مرد جوون پاسخ داد :

n          همه ی خودکارام دونه ای صدو پنجاه تومنه ! مدادها هم صد تومن ، مداد پاک کنها هم هر کدوم صد تومنن ! خط کش ها هم دیویست تومن . . . ! هر کدوم رو می خوایید بردارید . . .

پسرک نگاهی به اون پارچه که روی زمین پهن کرده بود و کمی هم گوشه اش پاره شده بود انداخت . . .باورش نمی شد . . . تقریبا اون چیزایی که می خواست ، روی اون پارچه ی 2 در 1 می شد پیدا کرد . . .سه تا خودکار برداشت ... آبی . . . قرمز . . . مشکی . . .یادش اومد پاک کنش پریروز وقتی داشت از انتخاب واحد برمی گشت از دانشگاه ، گم شده بود . . . تازه یادش افتاد که خواهرش سفارش یه پاک کن داده بود بهش و گفته بود حتما براش بگیره . . . فردا امتحان زبان داره به شدت به پاک کن نیازمند . . . !!! دوتا پاک کن هم برداشت . . . کمی فکر کرد و یادش اومد که پس فردا تولد خواهرشه ! خواهرش نقاشی خیلی دوست داشت . . . تصمیم گرفت علاوه بر عروسکی که دیروز براش گرفته بود یه بسته مداد رنگی هم براش بگیره تا دیگه خیالش راحت باشه . . . پس یه بسته مداد رنگی دوازده تایی هم برداشت . . .

رو به مرد جوون کرد و گفت :

-         آقا من اینا رو ور می دارم . . . همه اش چقدر می شه ؟

مرد جوون چشماش از شادی برقی زد و گفت :

n     اصلا قابل شما رو نداره به خدا . . . هر چی می خوایین بدین . . .

-         شما لطف دارین . . . شما بفرمایین چه قدر می شه . . . من همون مقدار تقدیمتون کنم . . .

n     سلامت باشین ، بازم قابل شما رو نداره ! همه اش می شه . . .

.

.

.

هوا گرم بود . . . خیابون شلوغ . . . صدای بوق ماشینها همه جا پر شده بود . . . یکی از اون طرف فریاد می زد : پیچ شمرون ، فردوسی سه نفر !!! اینور صدای مردی می اومد که دائم می گفت : انواع کتابهای درسی ، پیش دانشگاهی ، دانشگاهی ، فنی ، مهندسی داخل مغازه . . . !!! دخترکی این گوشه داشت فالهای نفرخته اش رو می شمرد . . . وسط خیابون پسر کوچکی که به زور سرش از لا به لای ماشینها دیده می شد داشت برای ماشینهای وسط چهارراه اسفند دود می کرد و از پنجره ی ماشینهای مدل بالا درونشون رو نگاه می کرد به امید اینکه یک اسکناس از اونها بهش برسه . . . و همچنان ثانیه ها پی هم می دویدند . . .

پسرک توی اوتوبوس نشسته بود داشت از پنجره ی اتوبوس بیرون رو نگاه می کرد . . .

اینبار زیاد براش فرقی نمی کرد که توی آفتاب باشه یا توی سایه . . . لبخندی از روی رضایت هم روی لبش بود و هم توی دلش . . .انگار خیالش راحت شده بود . . .  واز مشغله هاش دور افتاده بود . . .یه نگاهی به داخل کیفش انداخت . . . به وسایلش ، به خودکارا و مدادهایی که امروز از اون مرد جوون خریده بود . . .خنده ای شیرین کرد و در کیفش رو بست . . .خیالش راحته راحت بود که برای یک ترمش خرید خوبی کرده . . . داشت به این فکر می کرد که چه قدر دلش برای اینکه با خودکار بیک بنویسه تنگ شده ! آخرین بار توی دوم دبیرستان بود که با خودکار بیک می نوشت . . . خیلی آسوده خاطر بود . . . به خاطر اینکه اینبار با خیال راحت خرید کرده . . . و از همه مهمتر اینکه پسرک امروز سهم خودش رو خریده بود . . . سهم خودِ خودشو . . . همون خودکاری که باید باهاش سرنوشت تحصیلیشو رقم می زد . . . و این بیشتر از هر چیزی اون رو خرسند کرده بود ... همه اش توی ذهنش آخرین تصویری که از اون مرد جوون دیده بود رو داشت مرور می کرد . . .همون لبخند رضایتی که مرد جوون بهش زده بود . . . هیچ وقت نمی تونست فراموشش کنه . . .

توی همین افکار بود که یکی آروم روی دوشش زد و گفت :

-         پسرم ! بلیطت یادت نره . . .

 

یا علی . . .