تبلیغات
. . . نازکتـــر از خیـــال . . . - دور مانده ام . . . ( سخن شوریده . . . )

 

 

. . . نازکتـــر از خیـــال . . .

دور مانده ام . . . ( سخن شوریده . . . ) | سخن شوریده . . . ,

بسم الله الحق 

عمریست که سوسوی غمی ترد در صدایم نقش بسته است ! این قصۀ من ناتمام است . تکه ای به جا مانده از تراکم خوب هیجان ... باید بگویم هزار و یک شب قصه گفتنم شهرزادم نکرد . حالا من با یک خوشۀ گندم مسافر فرسوده ی زمانم و در آغوش تک تک برگزیدگان دنبال نشانی از بهشتم . بودو نبود فانوس هم مهم نیست . من چشمانم را در وادی گذشته جا گذشته ام و بی چشم داشت به کوچ هراسناک خویش می نگرم ــ با همان یک خوشه گندم ــ از مرگ هم نمی هراسم . تنها نگرانی من این است که دیر برسم . زمانی که ته مانده ی خاکستر بودنم را به باد می دهند ...

با این همه مسافری از جنس همین خاک نجیبم و نگاه تاریکم را به سایه های نیامده می دوزم تا ردی از غریبیم بر جای نماند . کاش می شد این رفتنم عبور نباشد ، وسعتی باشد تا که از عادت بودنم فاصله بگیرم .

من در امتداد ناجوانمردانۀ خاطرات ایستاده ام وسخت می گذرم  از مرزهای همیشه با پاهایی بی رمق که الفبای جاده را زندگی کرده است بهانه ام رسیدن است به نا کجایی که در ابد نشسته و منتظر حادثه ی حلولم است و من چشم دوخته ام به این درد نفرین شده که ذره ذره حضورم را از من می رباید ...

باز من ــ صادقانه می گویم ــ هراسی در ترانه های خاموشم نمی یابم . حتی در رانده شدنم . در هزاران سال گریستنم ــ تاریک تر از گریستن فرشتگان ــ مرا به آتش افکندند و در عطش سوزناک یک ابهام مقدس دربدریهایم به گل نشست . مرا به چاه افکندند به جرم زیبایی بی آن که نشانی از نگاههای هرزۀ گرگان بر گونه ام باشد و آموخته ام لبخند بزنم چون مسیح بر زلالی هر چه تشنگی است .

حالا هم که می روم ، وامدار نگاههای خیسی هستم که روشنی از صبح می گیرند !

افسوس ... ! افسوس از اینهمه چراغ که زود از نفس می افتند . کاش می شد از گامهایم ، گامهای یاغی ایی که عاجزند از هر چه آرامش توشه ای بر دارم ...

من مسافرم ! با خوشه ای گندم و کوله باری غفلت که شانه های زخمی مرا بهانه می کند...

 " مهرانا "