تبلیغات
. . . نازکتـــر از خیـــال . . . - خدایا ! مرا می بینی ؟( دلنامه . . . )

 

 

. . . نازکتـــر از خیـــال . . .

خدایا ! مرا می بینی ؟( دلنامه . . . ) | دلنامه . . . ,

 

به نام تویی که هنوز در وصفت درمانده ام

خدایا ...

        خدایا ...

                     تو را می خوانمت ... تویی تا خاک درگاهت فرسنگها

فاصله دارم ...

می دانم ... کوتاهی از من است ... اهمال از من است ... تو که کریمی ...

تو رحیم و رحمانی ...

خدایا ... ! تنم چرکین است ، سیاهم از سیاهی ... خدایا ! بودم از نبودت

سیاه و چرکین شده ... خدایا دلتنگم ... دلتنگ یاد سبزتو ...

خدایا ! چرا نمی بینمت ...؟ چرا نمی شنومت ... ؟ وای ِمن ! ببین که

چقدر پست شده ام که حتی چشمم کور است برای دیدن نورت ... حتی

گوشم هم کر شده ... ! من صدایت را از پس این خاک نمی شنوم ...

به دنیایم می نگرم ... چه دارم ؟ باور کن هیچ ... باور کن هیچ ... بی یاد

تو خورشید هم در این کوره راه تاریک خاموش است ... بی نام تو مهتاب

هم برای شبهای تارم بی تاب نیست ...

خدایا بی بوی تو چه لذتی دارد عطر یاس ...؟ بی نور تو چه صفای دارد

قدم زدن در دشت اقاقیا ...؟

خدایا بی عشق تو چه معنایی دارد عاشقی ...؟ خدایا بی ذکر تو چه

خلوصی دارد نیایشم ... ؟  

خدایا می خواهم بیابمت ... گم شده ام خدایا ... راه وصالت را چند

صباحی است که گم کرده ام ... همچو مستی در پی صُراحی ... سرگردان و

حیران راه توام ...

می دانم ... می دانم ... می دانم ... سزاوار چنین حیرانی ام ... لایق این

سرگردانی ام ... من که هنگام نیاز ، نیازمندت می شوم ... من در رفاقت

با تو نارفیقم ...

خدایا مرا که در هنگام نیازم بر درگاهت بساط دریوزگی ام رامی

گسترانم ... ببخش ... هر چند تو در کمال بزرگواری و بخشندگی ات از

آنچه کرده ام چشم می پوشی ... همچو همدمی همراه پای حرف دلم می

نشینی ...

و باور کن گاهی از این مهرت بقدری خجل و شرمسار می شوم که می

خواهم فریاد بزنم ... و های های در آغوشت بگریم ...و بگویم ... چرا ؟

چرا ...؟ چرا با من سیاه دل ِ نارفیق ... چنین سخاوتمندانه و مهربانانه

رفاقت می کنی ... مگر از من تو را چه سود است ... ؟

در فکر فرو می روم ... می اندیشم به خود ... به بدی خود ... وخوبی و

همه خوبی تو ... و می یابم راز این دلداگی را ، که مرا تو هیچت نیاز

نیست .... تو با مرامت حرف می زنی ... آری ! صدای تو همان مهربانی

و نوازش توست ... و چه توقع واهیی که من می خواهم با گوش ِ سر

حرفت را بشنوم ... چه ساده روان سخن می گویی ! حتی ساده تر از

گفتن ... وای بر من که هنوز ناتوانم از حس کردن صدای تو ...

حال که به خود می نگرم ... و به دوری ام از تو ، حسرت روزهای باطلی

را که بی حضورت بر باد داده ام می خورم ... و حسادت می کنم ... به

دوستانم که تو را نیک دریافته اند ...

خدایا ! کمکم کن .. کمکم کن تا از این غرقابه ی گناه رها شوم ... رها

شوم و به سویت قدم بردارم ... دستم را دراز کنم ... تا دستت را بگیرم ...

خدایا ... !

             دستانت را برای در آغوش گرفتن من

                                                             می گشایی ؟